آخرین کلمات (قسمت دوم)

توسط admin در Sep 20 2011

آخرین کلمات یک گروگان: من که میدونم تو عرضهء شلیک کردن نداری…
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملاً بیخطره…
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب : این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه…
آخرین کلمات یک متخصص کامپیوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!
آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه میدونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم…
آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟!



من اینجا آیت اللهی نمی‌شناسم!

توسط admin در Sep 11 2011

خدمت میرزا رسیدم و دستش را بوسیدم. چیزی نگذشت که میرزا از اتاق بیرون رفت و برگشت: «آقای واله! شما دست مرا بوسیدید و من هم به احترام شما، کفش شما را بوسیدم!»

- شماره منزل میرزا را گرفتم. گفتم: «منزل آیت الله تهرانی؟». کسی از پشت گوشی گفت: «من اینجا آیت اللهی نمی‌شناسم» و گوشی را گذاشت. از صدایشان فهمیدم که خودشان گوشی را برداشتند.

رفتم منزل میرزا. دیدم مشغول نقاشی یکی از اتاق‌هاست. گفت: «اتاق من همینجاست که نقاشی نیست. آن  قسمت را برای خانواده نقاشی می‌کنم که اگر مهمانی می‌آید، خجالت نکشند و مرتب باشد».

- عصا می‌زد و نحیف بود. ولی جارو بر می‌داشت و حیاط را جارو می‌زد، آشپزخانه را تمیز می‌کرد و لباس‌هایش را می‌شست. به خانم خانه زحمت نمی‌داد.

منبع: rovatehadis

پیامک های یک لوتی!

توسط admin در Sep 09 2011

سوزن رفاقت در تیوپ قلبم فرو رفت و گفت: فییییییییییس

تازه فهمیدم پنچرتم رفیق!

/

پدال دنده موتورتیم با پا بزن تو سرمونو خلاصمون کن!

/

پوست موز زیر پاتم ، حال میکنم اگه افتخار بدی پاتو بذاری روم !

/

به لوتی میگم : آب بده دریا میده ، میگم گل بده گلستان میده ، میگم معرفت و دوستی بده همش شماره تو رو میده !!

/

آب دماغتیم…آنتی هیستامین بخور ، فنا شیم

/

قرمزی چشاتم نفازلین بریز فنا شیم

/

بند کفشتیم گره بزن خفه شیم

/

کش شلوارتم رفیق ولم کن تا آبروتو ببرم

/

سیگارتیم بکش تا دود شیم

/

زنگ در خونتم هر کس تو رو بخواد باید منو بزنه

/

چروک لباستیم اتو بزنی هلاک شدیم!

/

تریپ مرام : کلنگتم عمله !!

/

دیروز روز جهانی آوارگان بود، توقع داشتم یه تشکر خشک و خالی از ما میکردی که یه عمریه آوارتیم !!!

منبع: forums.persian

آخرین کلمات…(قسمت اول)

توسط admin در Sep 08 2011

آخرین کلمات یک خلبان:

ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

آخرین کلمات یک خون‌آشام:

نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!

آخرین کلمات یک داور فوتبال:

نخیر آفساید نبود!

آخرین کلمات یک دربان:

مگه از روی نعش من رد بشی…

آخرین کلمات یک دوچرخه‌سوار:

نخیر تقدم با منه!

آخرین کلمات یک دیوانه:

من یه پرنده‌ام!

آخرین کلمات یک سرنشین اتوموبیل:

برو سمت راست راه بازه…

آخرین کلمات یک شکارچی:

مامانت کجاست کوچولو؟.

آخرین کلمات یک غواص:

نه این طرفها کوسه وجود نداره…

آخرین کلمات یک فضانورد:

برای یک ربع دیگه هوا دارم…

آخرین کلمات یک قصاب:

اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم…

آخرین کلمات یک قهرمان:

کمک نمیخوام، همه‌اش سه نفرند…

آخرین کلمات یک قهرمان اتوموبیلرانی :

پس مکانیکه میدونه که با …

آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی:

قضیه روشنه، قاتل شما هستید!

آخرین کلمات یک کامپیوتر:

هارددیسک پاک شده است…

آخرین کلمات یک کوهنورد:

سر طناب رو محکم بگیری ها…

منبع: almaskavir

مهمان حافظ شویم

توسط admin در Sep 07 2011

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس / زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار/ دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش / می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش /سخنانی شنیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی/ لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش/ رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق/ به مقامی رسیده‌ام که مپرس

نی، که آن الله تو، لبیک ماست

توسط admin در Sep 03 2011

شخصی در تاریکی شب، در حال دعا با سوز و گداز الله الله می گفت
شیطان نزد آن دعا کننده آمد و گفت:
آن قدر الله الله می گویی و جواب نمی شنوی. چرا اصرار می کنی؟
این همه سوز و دعای بی اثر بس است.
آن شخص ناامید و افسرده شد و دلش شکست.
در عالم خواب حضرت خضر را دید که به او فرمود:
چه شده الله الله نمی گویی مگر از راز و نیاز پشیمان شده ای؟
آن شخص گفت: آخر هر چه می گویم، جواب نمی شنوم، بنابراین ناامید شده ام.
حضرت خضر فرمود: مگر باید جواب خدا را از در و دیوار بشنوی؟
همین که الله الله می گویی معنایش این است که
جذبه ای خدایی تو را خوانده و از جانب معشوق تو را به خود کشانده است.

نی، که آن الله تو، لبیک ماست
آن نیاز و سوز و دردت، پیک ماست.
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیکهاست.

پس از این معانی و هشدار، فهمید آن ندا از شیطان است و نباید ناامید از حق شد
که این الله الله دلیل راه یابی و پذیرش به آن درگاه است.

منبع: patoghu


فرض کن “حضرت مهدی” را ببینی

توسط admin در Sep 02 2011

ظاهرت هست چنانیکه خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده صاحب نظری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت

داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟

با چنین شرط که در حافظه دستی نبری!

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران

می توان گفت تو را شیعه اثنی عشری؟!!!

منبع : foshtom

حاجت

توسط admin در Sep 01 2011

خدایا من به عنوان بنده حاجتم را گفتم

تو هم که خدایی !

امیدوارم اگر قرار به برآورده نشدنش هست ، از حکمت تو باشد

تا بی لیاقتی من …

منبع : foshtom

درک یک شب

توسط admin در Aug 20 2011

حضرت موسى (عليه السلام ) در مناجات خود با خدا عرض كرد: خدايا، من خواهان قرب تو هستم . خداوند فرمود: قرب من از آن كسانى است كه ليله القدر را بيدار باشند. عرض كرد: خدايا، رحمتت را خواهانم . خداوند فرمود: رحمت شامل حال كسانى است كه در شب قدر به مساكين رحم مى كنند. عرض كرد: خدايا، من جواز عبور از صراط را خواهانم .خداوند فرمود: اين جواز براى كسانى صادر مى‌شود كه در ليله القدر صدقه بدهند. عرض كرد: خدايا، من خواهان درختان و ميوه‌هاى بهشت هستم . خداوند سبحان فرمود: اين نعمت براى كسانى است كه در ليله القدر به تسبيح مشغولند. عرض كرد: خدايا، من نجات از آتش را مى‌طلبم . فرمود: نجات براى كسانى است كه در ليلة القدر به استغفار مشغولند. عرض كرد: خدايا، من رضاى تو را مى‌طلبم . فرمود: رضاى من را كسى جلب كرد كه در ليلة القدر دو ركعت نماز خواند.

اعتقاداتمان را چند می فروشیم؟

توسط admin در Aug 17 2011

مُبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار.

تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه !
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی …
گذشت و به مقصد رسیدیم .
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم .
پرسیدم بابت چی ؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم
اما هنوز کمی مردد بودم .
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .
با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم .
فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم …

این ماجرارا که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است . شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟!

منبع : foshtom

از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟

توسط admin در Aug 12 2011

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.

زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از ۱۹ سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم

گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به ۵۰ کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲
ساله مسلمان سیاه پوست

منبع: طنزایران

نشانه

توسط admin در Aug 11 2011

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد………… فریاد زد: ” خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ ”
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ……….

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .

منبع : 4downloads

بازی دانشمندان

توسط admin در Aug 09 2011

همه دانشمندان تصمیم میگیرند كه قایم باشك بازی كنند.
از بخت بد “انیشتین” اولین كسی است كه باید چشم بگذارد.

او باید تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند.
همه شروع به قایم شدن میكنند به جز” نیوتن “.

نیوتن فقط یك مربع یک متری روی زمین می كشد
و داخل آن روبروی اینشتین می ایستد. اینشتین میشمرد
1 – 2 – 3 – …………. 97 – 98 – 99- 100

او چشمانش را باز می كند و می بیند كه نیوتن روبروی
او ایستاده است.

اینشتین بلا فاصله میگوید: ” سوك *سوك نیوتن “.
نیوتن انكار میكند و می گوید نیوتن سوك سوك
نشده است.

او ادعا میكند كه نیوتن نیست . تمام دانشمندان، بیرون
می آیند تا ببینند چگونه او ثابت میكند كه نیوتن نیست.

نیوتن میگوید: ” من در یك مربع یه مساحت یک متر مربع ایستاده ام؛ این باعث میشود
كه من بشوم نیوتون بر متر مربع چون یك نیوتن بر متر مربع معادل یك پاسكال است ، پس
من پاسكال هستم ، پس”سوك سوك
پاسكال !!!”.

منبع:bo2sms


چند جمله مهمان ما باش!

توسط admin در Aug 09 2011

درمقابل مشکلات زندگی خم به ابرو نیاور، کارگردان همیشه سختترین نقشها را به بهترین بازیگر میدهد…./

علف هرز خیلی هم هرز نیست! حداقل عمل فتوسنتز را انجام می دهد ؛ اما آدم هـــــــــرز ، هرز است به معنای واقعی/

همیشه با کسی دردُ دل کنید که دو چیز داشته باشد
یکی “درد” دیگری “دل” !/

آنروزكه سقف خانه هاچوبی بود! گفتارو عمل درهمه جا خوبی بود! امروزبنای خانه ها سنگ شده!دلهاهمه با بنا هماهنگ شده!/

دلیل اینکه نامَردای عالم از مَردا بیشترن اینه که نامَردا مَردا رو می کُشن ولی مَردا نامَردا رو می بخشن/

وقتی مردم از كسی تعریف می كنند كمتر كسی باور می كند، ولی وقتی كه از كسی بدگویی می كنند همه باورشان می شود./

پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید و جواب آنرا می دانید
!!!/

دلم می خواهد ویرگول باشم تا وقتی به من می
رسی کمی مکث کنی !!/

نیش هیچ عقربی کشنده تر از عقربه های ساعت نیست/

تازه فهمیدم خدا را نباید اثبات کرد باید احساس کرد !!!/

بهترین راه پیش بینی آینده، ساختن آن است/

زندگی یعنی بخند هرچند كه غمگینی،ببخش هرچند كه مسكینی،فراموش كن هرچند كه دلگیری…اینگونه بودن زیباست،هرچند كه آسان نیست/

جهان چه بزرگست وقتی غرق شادیهای کوچکی و چه کوچکست وقتی اسیر رنجهای بزرگی/

ارزش دیروز را امروز باور میکنیم . . ./

 

منبع:bo2sms

آقا پسر محترم:

توسط admin در Aug 08 2011

مانکنی که برای ازدواج انتخاب کردی، به اندازه یک مانکن ازش توقع داشته باش،

 

مادری در حد و اندازه این مانکن نیست!

 

منبع: بچه های قلم

یکم بخندیم!!!

توسط admin در Aug 07 2011

زن ثروتمندی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

يکروز تصميم گرفت ميزان علاقه‌اى که دامادهايش به او دارند را ارزيابى کند.

يکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد

و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند

از قصد وانمود کرد که پايش ليز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شيرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح يک ماشين پژو ٢٠٦ نو

جلوى پارکينگ خانه داماد بودو روى شيشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همين کار را با داماد دومش هم کرد

و اين بار هم داماد فوراً شيرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز يک ماشين پژو ٢٠٦

نو هديه گرفت که روى شيشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسيد

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت

امّا داماد از جايش تکان نخورد

او پيش خود فکر کرد وقتش رسيده که اين پيرزن از دنيا برود

پس چرا من خودم را به خطر بياندازم.

همين طور ايستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد

فردا صبح يک ماشين بى‌ام‌و ي کورسى آخرين مدل جلوى پارکينگ خانه داماد

سوم بود که روى شيشه‌اش نوشته بود

“متشكرم از طرف پدر زنت”

منبع: جک حلال

«لطف حق»

توسط admin در Aug 06 2011

دلت را خانه ی ما کن مصفا کردنش با من / به ما درد دل افشا کن مدارا کردنش با من


اگر گم کرده ای در دل کلید استجابت را / بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من


بیافشان قطره اشکی که من هستم خریدارش / بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من


اگر در ها به رویت بسته شد دل بر مکن باز آ / در این خانه دق الباب کن وا کردنش با من


به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی / طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من


بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را / بیاور نیک بد که جمع و منها کردنش با من


چو خوردی روزی امروز ما را شکر کن نعمت / غم فردا نخور فردا مهیا کردنش با من


به قرآن آیه ی رحمت فراوان است ای انسان / بخوان هر آیه را تفسیر و معنا کردنش با من


اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت / تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من


ژولیده نیشابوری

منبع : تبیان

معنای عشق!!!

توسط admin در Aug 06 2011

دبیر ادبیات: عشق آن نیرویی است بین دو انسان. مثل لیلی و مجنون

دبیر تاریخ: عشق تنها قراردادی است که از کشورهای دیگر وارد نمی شود

دبیر دینی: عشق نیرویی الهی و خدادادی است

دبیر ریاضی: عشق رابطه ی دو انسان است و رابطه ی دو انسان مانند رابطه ی سینوس و کسینوس است

دبیر جغرافی: تیرهای عشق از بلندایی به بلندی قله ی آلپ بر قلب وارد می شود

دبیر زمین شناسی: عشق تنها فسیلی است که اثرش هیچگاه از بین نمی رود

دبیر ورزش: عشق تنها توپی است که اوت نمی شود

دبیر فیزیک: عشق همانند نیروی کشش آهن رباست که قلب انسان ها را به سمت خود می کشد

دبیر شیمی: عشق تنها بازی است که بر روی قلب اثر می گذارد و آتشی که از این طریق بر قلب وارد می شود از اسید سوزناکتر است

دبیر هندسه: عشق همانند هاله ای از نور دایره ی قلب انسان را فرا می گیرد

دبیر علوم: میکروب عشق از راه چشم وارد می شود

منبع : سه چرخه

طلبه جوان و دختر فراری

توسط admin در Aug 02 2011

شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ….

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و … علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.

منبع : داستانک

فلسفه مهلت دادن به شیطان چیست؟

توسط admin در Aug 02 2011

Ghost7

جواب: در پاسخ به این سؤال باید گفت: ادامه حیات شیطان به عنوان وجود یک نقطه منفى براى تقویت نقاط مثبت نه تنها ضرر نداشت، که مؤثر نیز بود، حتى قطع نظر از وجود شیطان، در درون خود ما، غرائز مختلفى وجود دارد، که چون در برابر نیروهاى عقلانى و روحانى قرار گیرند، یک میدان تضاد را تشکیل مى دهند که در این میدان پیشرفت، تکامل و پرورش وجود انسان صورت مى گیرد. ادامه حیات شیطان نیز تقویت مبانى این تضاد است. به تعبیر دیگر همیشه وجود یک راه راست با توجه به خطوط انحرافى پیرامون آن مشخص مى شود، و تا چنین مقایسه اى در میان نباشد، راه راست بازشناخته نخواهد شد. از این گذشته، همان طور که در بعضى از احادیث مى خوانیم، شیطان بعد از انجام آن گناه، سعادت و نجات خود را در جهان دیگر به کلى به خطر انداخت، و لذا در برابر عباداتى که کرده بود، تقاضاى عمر طولانى در این دنیا کرد که طبق قانون عدالت پروردگار، این تقاضا پذیرفته شد. این «نکته» مهم را نیز باید توجه داشت که: خداوند اگر چه شیطان را در انجام وسوسه هایش آزاد گذاشته ولى انسان را در برابر او بى دفاع قرار نداده است; زیرا:
اوّلاً ـ نیروى عقل و خرد به او بخشیده که مى تواند سدّ نیرومندى در مقابل وسوسه هاى شیطان به وجود آورد (مخصوصا اگر پرورش یابد و تربیت شود).
ثانیاً ـ فطرت پاک و عشق به تکامل را در درون وجود انسان به عنوان یک عامل سعادت قرار داده.
و ثالثاً ـ فرشتگانى که الهام بخش نیکى ها هستند، به کمک انسان هائى که مى خواهند از وسوسه هاى شیطان برکنار بمانند مى فرستد، آن چنان که قرآن مى فرماید:
إِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ: «آنها که مى گویند پروردگار ما خداوند یکتا است و سپس استقامت به خرج مى دهند، فرشتگان بر آنها نازل مى شوند» (و براى تقویت روحیه آنان انواع بشارت ها و دلگرمى ها را به آنها الهام مى دهند).و در جاى دیگر مى خوانیم: إِذْ یُوحی رَبُّکَ إِلَى الْمَلائِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذینَ آمَنُوا: «پروردگار تو به فرشتگان وحى مى کرد که من با شما هستم و به شما کمک مى کنم که افراد با ایمان را در مسیر حق کمک کنید و ثابت نگاه دارید».(1). تفسیر نمونه، جلد 6، صفحه140

منبع : تبیان(عکس : 3noqte)